" از وقتی که خود را شناختم مشغول کار و فعالیت در خانه روستایی بودم و با سختی های فراوان دوران جوانی ام را گذراندم.روزها پس از دیگری می گذشت تا اینکه با جوانی از هم محله ای هایمان ازدواج کردم. او هم جوان زحمتکش و رنج دیده ای بود.همسرم قبلا یک بار ازدواج کرده بود و از همسر اولش دو پسر داشت اما احساس کردم می توانم با او زندگی خوبی را آغاز کنم و به رویاهای کودکی ام یعنی یک زندگی خوشبخت برسم.آری من با او به خوشبختی رسیدم.خداوند سه فرزند به ما هدیه داد. دو پسر و یک دختر.در اوج مشکلات مالی خوش بودیم و زندگی می کردیم.همسرم سالها در شهرستان های دوردست کار می کرد. در اوج مشکلات مالی او کارش را از دست داد. شب و روز دنبال کار می گشت.دوست نداشت مقابل دیدگان همسر و فرزندانش شرمنده باشد. 8 ماه بیکاری را تحمل کرد ، سرانجام شرایط انجام کاری در دشت مغان اردبیل برایش فراهم شد . انگار دنیا را در دست گرفته . شاد بود و قهقهه می زد . به من می گفت دیگر دوره بدبختی ها سرآمده ، فردای آن روز قرار بود به محل کار جدیدش برود. اما نمی دانست که امروز آخرین روزی است که فرزندان عزیز تر از جانش را می بیند. آری او آخرین بوسه را به لپ های دختربچه 5 ساله اش زد و رفت. او آخرین دست را برای من و فرزندانش تکان داد و رفت.نمی دانست دیگر خانه کوچکی را که پس از سال ها زحمت برای فرزندانش فراهم کرده نمی بیند."
این مادر مهربان در ادامه نوشته است:"بیست ونه روز از رفتن همسرم به محل کار جدیدش گذشته بود.او هر روز با ما تماس می گرفت و صدای سارا کوچولواش را می شنید.به سارا می گفت دوست دارم مدرسه رفتنت را ببینم. دوست دارم خودم روز اول تو را به مدرسه ببرم. دوست دارم دانشگاه بروی . برای خودت کسی بشوی . عروس شوی و .... او نمی دانست دیگر سارا کوچولو را نمی بیند. پدر زحمتکش فرزندانم وقتی نخستین حقوق خود پس از قریب به یک سال بیکاری را گرفت می خواست با دستانی پر به خانه بیاید اما عجل فرصت نداد و با خوشحالی از میان ما رفت.آری ساراکوچولوی 5 ساله دیگر بابا نداشت .تصور زندگی بدون همدم را هم نمی کردم. اما نباید در مقابل مشکلات تسلیم می شدم. تلاش کردم ، تلاش کردم و با خون دل خوردن فرزندانم را بزرگ کردم."
این بود زندگی نامه مختصری از یک مادر دلسوز و مهربان. بد نیست بدانید سارای کوچولوی بابا هم اکنون 17 ساله است. مادر سختکوش سارا مانند شیرزنی در مقابل هزاران مشکل ایستاد و مقاومت کرد. او هم اکنون باحقوق ناچیز کمتر از 200 هزار تومان زندگی را می چرخاند و فرزندانش به داشتن چنین مادر زحمتکش و سختکوشی افتخار می کنند.من نیز این مطلب را در گیلانه نوشتم تا مادر رنج دیده ماجرای ما الگویی باشد برای هزاران زن دیگر که در بهترین شرایط از زندگی خود ناراضی اند و شکر نعمت هایی را که در اختیار دارند به جا نمی آورند.
