روزنامه ایران در چاپ عصر امروز خود نوشت:"معاون وزیر نفت می گوید ایران به عنوان دارنده دومین ذخایر گازی جهان ، قصد دارد گاز خود را به اروپا به جای ال.ان.جی با خطوط لوله صادر کند."
نکته جالب توجه اظهارات وی در زمستان گذشته است:" متاسفانه در ایام سرد سال مجبور هستیم گاز صنایع بزرگ و شهرک های صنعتی را قطع کنیم تا گاز بخش خانگی تامین شود."
به هر حال در سال 86 مردم بسیاری از شهرهای کشور ما به خاطر قطعی گاز زمستان سختی را پشت سر گذاشتند و اگر ایران بخواهد گاز خود را به کشورهای دیگر بفروشد ، یقینا در زمستان امسال نیز با مشکل قطعی گاز مواجه خواهیم بود.
با اعلام این خبر از سوی معاون وزیر نفت می توان احتمال داد که تا چند ماه آینده ایران در زمینه برق هم جزو رده های نخست جهان قرار گیرد و برق خود را هم به کشورهای دیگر بفروشد.البته این تحلیل کارگر زحمت کشی است که در حال خواندن این خبر بود.اما با این وجود واقعا باید در این خصوص فکری اساسی شود تا هموطنانمان زمستان هایی سرد وبدون گاز و تابستان هایی گرم و بدون برق را سپری نکنند.
حدود ساعت 23 دیشب پیامکی از سوی همراه اول به پدرم رسید که روز پدر را به وی تبریک گفته بود.حول و حوش ساعت 3 بامداد هم پیامک تبریک همراه اول به من رسید و امروز صبح هم از دوستی شنیدم که پیام تبریک همراه اول در ساعت 8 صبح امروز به وی رسیده در حالی که روز پدر ، چهارشنبه هفته گذشته بوده است.من علت تاخیر در نوشتن مطلبم را می توانم در دسترس نبودن اینترنت بیان کنم اما همراه اول که خود متولی این کار است چرا با تاخیر فراوان این کار را کرده است؟؟؟به هر حال روز پدر را به همه پدران تبریک می گویم.
روزی روزگاری خسرو شکیبایی
![]()
"خسرو شکیبایی درگذشت." خبر مثل بسیاری از خبرهایی که در این چند سال شنیده بودم بسیار تکان دهنده بود.خسرو شکیبایی درگذشت و باید مثل بقیه درگذشتگان فقط حسرت نبودنش را بخوریم. دوستان زیادی در این مورد مطلب نوشتند ولی یکی از نوشته ها به دلم نشست: "او هامون را برایمان به یادگار گذاشت و رفت شاید روزی روزی گاری می دانستیم آخر سناریو این است که باید به خانه سبز برود، پس کیمیای هنر، بازیگر عاشق آخرین میزان سن را هم تجربه کردی ...برو و نترس دعای همه ایران پشت سرت است. خدانگهدار."
او رفت اما نگاه عاشقش و صدای دلنشینش همیشه در خاطر ماست.
بعد از یک هفته مسافرت در نخستین ساعات بامداد دیروز به تهران برگشتم. البته سفرم به شمال کشور به خاطر انجام یکسری کارهای شخصی بود. در این یک هفته در روستایی به نام بداب از توابع شهرستان شفت در استان گیلان بودم. به خاطر کاری که در آنجا داشتم یک هفته زندگی روستایی را تجربه کردم. صبح ها با صدای بانگ خروس ها از خواب بیدار می شدم و پس از صرف صبحانه ای کاملا روستایی و سالم به انجام امور محوله می پرداختم. بارش نم نم باران و نسیم خنکی که می وزید ، در کنار آن طبیعت بسیار زیبا و نشاط آور مرا سخت گرفتار خود کرده بود. غروب ها نیز حضور در قهوه خانه روستا ، صرف چای تازه دم حاجی عمو و همنشینی با پیرمردهای روستا که هریک از مشکلات اقتصادی خود می گفتند ، حال و هوای خاصی را به این سفرم داده بود. بیشتر شب ها هم چند ساعتی زیر باران قدم می زدم و البته فکر می کردم به مشکلات موجود بر سر راه زندگی ام...

خلاصه مرخصی ام به پایان رسید اما دلم می خواست با جناب مدیر تماس بگیرم و چند روزی تمدیدش کنم اما بی انصافی بود که در این شرایط سفر را به کار ترجیح دهم. هوای پاک و نمناک گیلان توان بازگشت را از پاهایم گرفته بود اما با این وجود برگشتم. ساعت 2 بامداد شنبه بود که چشمم به برج آزادی افتاد. دوباره تهران ، دوباره ترافیک ، دوباره صدای ممتد بوق خودروها ، دوباره گرفتاری های روزمره ... و دوباره غم نان.
مشاهده گوریل در یکی از روستاهای استان مازندران تعجب همگان را بر انگیخته و کاری برای مسئولان محلی آنجا ایجاد کرده و به نوعی می توان گفت اشتغالزایی کرده است. چرا که شمس علی نور محمدی ، بخشدار کجور به همراه مسئولان شورای شهر و گروهی از کارآگاهان روستا عزم خود را جزم کرده اند تا گوریل فراری را دستگیر کنند.
![]()
گوریل مذکورکه در حال خوردن عسل در روستاهاي "ويسر و پيده" بوده چندین بار از سوی اهالی روستا دیده شده اما همان مسئولان محلی که به شدت در تعقیب این گوریل هستند اعلام کرده اند این گوریل خرسی بیش نبوده است.
یکی از اهالی روستای "بیده" کجور پس از اینکه چندین بار کندوهای عسل او تخریب شده و تصمیم به نگهبانی از کندوها کرده است در این باره می گوید: بعد از این ماجرا تصمیم گرفتیم تا همراه با پسر و دامادم کندوها را زیر نظر داشته باشیم. تا اينكه در عصر يكي از اين روزها و در حالي كه هنوز روشنايي روز كاملاً وجود داشت، پسرم و دامادم براي سركشي به سراغ كندوها رفته بودند كه به محض باز كردن در ورودي در كمال ناباوري يك قلاده گوريل را مشاهده كردند كه در حال تخريب كندوها و خوردن عسلها بود، گوريل نيز با ديدن اين دو نفر بلافاصله از روي ديوار دو متري عبور كرده و از آنجا گريخت و هنوز آثار تخريب كندوها و ردپاي اين حيوان در محوطه مذكور وجود دارد.
به هرحال با اینکه شمس علی و همکارانش پس از ناکامی در یافتن گوریل وجود آن را رد کرده اند ولی با اظهارات اهالی این موضوع در هاله ای از ابهام قرار گرفته است.
نكته جالبی که در این زمینه وجود دارد این است که در گذشتههاي دور هر از گاهي، مردم منطقه كجورمازندران ادعا مي كردند موجودي به نام غول را در جنگل و يا حاشيه روستا ديده اند و اكنون با توجه به شايعه مشاهده گوريل در منطقه كجور، احتمال وجود نسلي از گوريلها در منطقه كجور را كه با شرايط آب و هوايي كوهستاني اين منطقه نيز سازگاري داشته باشند، قوت بخشيده است.
فردا روز مادر است...نمی دانم چرا هر بار در آستانه این روز قرار می گیرم احساس عجیبی دارم. شاید بیشتر از آنکه خوشحال باشم به فکر کسانی می افتم که از داشتن این نعمت بزرگ محرومند و شاید بیشتر به یاد آن مادر پیری می افتم که در آسایشگاه سالمندان قدس زندگی می کرد و وقتی به همراه شهردار تهران (که برای بازدید از آنجا رفته بود) به اتاقش رفتیم فکر می کرد "امین" اش آمده... و به محض ورود ما به اتاق در حالی که به سمت ما می آمد ، از پرستار پرسید:"پسرم امین اومده منو با خودش به خونه ببره؟؟؟"
وقتی از پرستار درباره آن پیرزن پرسیدم گفت:" این پیرزن 4 سال است که در انتظار پسرش است. پسران و دختران از خدا بی خبرش در این 4 سال حتی یک سر هم به آسایشگاه نزده اند.او هم هر کسی را می بیند فکر می کند امین است."

بله وقتی روز مادر می شود بیشتر به فکر امین هایی می افتم که شب بیداری ها و زحمات فراوان مادرانشان را فراموش کرده اند. چند روزی است که مطلبی از بهرام عزیز را در وبلاگش خواندم که بسیار ناراحتم کرده... با خواندن این مطالب و دیدن این صحنه ها احساس می کنم که قدر مادر را بیشتر می دانم و می خواهم بگویم :
مادر
آغاز من با تو
دوستت دارم.
شگفتا وقتي كه بود نمي ديدم
وقتي مي خواند نمي شنيدم؛
وقتي ديدم كه نبود
وقتي شنيدم كه نخواند؛
چه غم انگيز است كه وقتي چشمه اي سرد و زلال در برابرت مي جوشد و مي خواند و مي نالد ، تو تشنه آتش باشي و نه آب ....
و چشمه كه خشكيد...
چشمه كه ، از آن آتش ، كه تو تشنه آن بودي بخار شد و به هوا رفت و آتش كوير را تافت و در خود گداخت و از زمين آتش روييد و از آسمان آتش باريد ...
تو تشنه آب گردي و نه تشنه آتش ،
و بعد عمري ...
گداختن از غم نبودن كسي كه تا بود از غم نبودن تو مي گداخت!...
و تو آموختي كه آنچه دو خويشاوند را در غربت اين آسمان و زمين بي درد دردمند مي دارد و نيازمند و بي تاب يكديگر مي سازد دوست داشتن است ...
" دکتر علی شریعتی"

