تبليغاتX
گیلانه
دست نوشته های یک خبرنگار / بهنام پاکزاد

 حکم اعدام سینا پایمرد 10 روز به تعویق افتاد

 

باخبر شدم اجرای حکم اعدام "سینا پایمرد" که قرار بود بامداد امروز به پای چوبه دار برود ، با دستور رئیس قوه قضاییه 10 روز به تعویق افتاد.

با شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدم.حالا ما 10 روز فرصت داریم تا به سینا کمک کنیم.

قرار شده تا با اعلام شماره حساب زیر هر کسی هرچقدر می تواند به سینا کمک کند تا شاید پول دیه مقتول تهیه شده و ما بتوانیم از نوای ساز سینا لذت ببریم.

شماره حساب ارزی شماره ۵۰۱۷۵۰۴۹ به نام سید سعید پایمرد و نسرین ستوده بانک تجارت شعبه اسکان کد ۵۰
نوشته شده توسط بهنام پاکزاد در ساعت 9:25 | لینک  | 

می خواهند سینا را به خاطر نداشتن ۳۰ میلیون تومان اعدام کنند/

نوای ساز سینا قاتلی را از مرگ نجات داده اما می خواهند خودش را اعدام کنند/

 

امروز صبح یکی از کارگردانان و مستند سازان خوب کشور که چندی پیش افتخار همکاری با او را داشتم به من زنگ زد و گفت:"سینا پایمرد" همان پسر هنرمندی  که در ۱۶ سالگی قتلی مرتکب شده بود را به زندان اوین منتقل کرده اند تا فردا صبح اعدامش کنند.از من خواست با توجه به مدتی که در حوزه حوادث مطبوعات کار کرده ام هر کاری از دستم بر می آید انجام دهم.

نمی دانم چه کار کنم .

 با چند نفر تماس گرفته ام اما از همه جواب منفی شنیده ام.سینا موقعی که قتل انجام داد 16 ساله بود.او فردا به خاطر پولدار نبودن پدرش اعدام می شود.چون اگر پدرش پول داشت و 100 میلیون به اولیای دم می داد سینا دیگر اعدام نمی شد.

نمی دانم چه کار کنم.

سینا دو سال و نیم پیش در یک نزاع خیابانی با یک مرد 38 ساله و مست او را با ضربات چاقو کشت.سینا می خواست خودش را از ضربات چاقوی آن مرد نجات دهد اما ...

سینا سال گذشته در 18 سالگی !!! به اعدام محکوم شد اما وقتی او را به پای چوبه دار بردند از قاضی اجرای احکام خواست تا فلوت او را برایش بیاورند تا قبل از مرگ فلوت بزند.

آخر سینا هنرمند بود.و جالب است که آخرین خواسته او در مقابل طناب دار فلوت بود.سینا فلوت زد...

همان لحظه مجرمان دیگری را هم می خواستند اعدام کنند اما شور نواي ساز سينا اولياء دمی را كه براي اجراي حكم حاضر شده بودند را تحت تاثیر قرار داد و آنها خون فرزندشان را به مقتولي كه طناب برگردن داشت بخشيدند و او آزاد شد.همان اولیای دم از خانواده مقتول پرونده سینا هم خواستند تا او را ببخشند و آنها هم اعلام کردند که در ازای گرفتن 150 میلیون تومان سینا را می بخشند.

خانواده سینا تا کنون فقط 70 میلیون از فروش زندگی شان تهیه کرده اند.این درحالی است که خانواده مقتول تا 100 میلیون هم راضی شده اند اما سینا را می خواهند به خاطر 30 میلیون فردا صبح اعدام کنند.

نمی دانم چه کار کنم.

ما که کاری نتوانستیم بکنیم اما خدا کند که اولیای دم مقتول رضایت دهند و یا مهلت برای پرداخت پول.و یا حداقل احدی از مسئولان مملکتی با شنیدن این خبر به سینا کمک کنند.

(همین الان باخبر شدم که خانواده سینا همچنان جلوی در زندان هستند و پیگیر کارهای او)از سوی دیگر عده ای از دوستان هم تماس گرفتند و گفتند اگر اولیای دم مهلتی دوباره تعیین کنند به سینا کمک می کنند.

نوشته شده توسط بهنام پاکزاد در ساعت 17:51 | لینک  | 

جلوی سنگسار مکرمه را بگيريد!

نوشته شده توسط بهنام پاکزاد در ساعت 17:2 | لینک  | 

 این آرژانتینی های متعجب

 

"از دیدن شهر تهران خیلی تعجب کردم و تحت تاثیر قرار گرفتم.تهران مدرن تر از شهری است که فکرش را می کردم اما نکته ای که از همه بیشتر نظرم را جلب کرد تمیزی شهر علی رغم وجود شهروندان زیاد در سطح شهر بود."

این جملات "آلبرتو ترومبتا" خبرنگار تلویزیون دولتی آرژانتین است که به همراه 5 نفر از همکارانش از دیگر رسانه های کشور آرژانتین به تهران سفر کرده هدف از این سفر را آشنایی با تمدن و فرهنگ ایران و ایرانی بیان می کند و می گوید:"در مورد فرهنگ و تمدن ایران بسیار شنیده بودم اما حالا که در تهران هستم و این فرهنگ و تمدن را از نزدیک دیده ام می توانم تاثیر مثبت این سفر را بیان کنم."

ترومبتا تمیزی شهر تهران را تمجید می کند و معتقد است:"با قدم زدن در خیابان های تهران از خود می پرسم این همه انسان در خیابان ها چه می کنند.نکته جالبتر اینکه علی رغم شلوغی شهر و رفت و آمد زیاد شهروندان، شهر تمیزی دارید و این نشان از فرهنگ بالای مردم دارد."

"اومر لاویری" خبرنگار ایستگاه رادیویی کانتینن تال آرژانتین هم با ترومبتا هم عقیده است.او می گوید:"نخستین بار است که به خاور میانه سفر می کنم. با توجه به شنیده ها همیشه فکر می کردم که تهران شهری قدیمی است اما حالا که در اینجا هستم و این شهر بزرگ را می بینم     متوجه اشتباه خود می شوم زیرا تهران شهر مدرن و پیشرفته ای است و متفاوت با انچه که فکر می کردم."

"جان مارتین" که در طول بازدید چرت می زد و به گفته خودش شب قبل را تا صبح مشغول ارسال گزارش به روزنامه "صفحه 12" آرژانتین بوده از ایران به عنوان کشوری با رسم و رسوم 1000 ساله یاد می کند و می گوید:"شهر تهران مرا به یاد کاراکاس می اندازد.البته زمینه های اسلامی که در شهر وجود دارد بسیار قابل توجه است."

او می افزاید:"کتاب های زیادی راجع به ایران خواندم و تقریبا همان چیزهایی را که خوانده بودم در تهران دیدم."

به جان مارتین گفتیم ایران را در یک جمله توصیف کن که او در پاسخ گفت:"خیلی سخت است ایران را در یک جمله توصیف کردن.برای توصیف ایران باید به اندازه یک کتاب نوشت."

اما اظهار نظر "پدرو روبن بریگر" راجع به تهران هم جالب است.او با تعجب از دیدن شهر تهران می گوید:" تعداد زیاد اتوبان و خودرو درتهران باعث شده تا این شهر مثل یک شهر غربی باشد ولی نمی دانم این همه آدم روز و شب در خیابان های تهران چه کار می کنند؟"

این خبرنگاران ماجراجو قبل از آغاز بازدید از شهر ، به ساختمان شورای شهر تهران رفته و با رئیس شورا دیدار و گفتگو کردند.

نخستین جایی که از سوی خبرنگاران مذکور مورد بازدید قرار گرفت ساختمان معاونت حمل و نقل و ترافیک شهرداری تهران بود.آنها با دیدن خودروی مینی ماینری که در طبقه همکف ساختمان معاونت جانمایی شده عکس های یادگاری زیادی گرفتند.سپس به مرکز نظارت و کنترل ترافیک تهران در طبقه هشتم ساختمان مذکور رفته و با کار این مرکز آشنا شدند.بازدید از استودیو صدای شهر هم از دیگر بخش های این بازدید بود.از انجاییکه همزمان با ورود خبرنگاران به استودیو صدای شهر برنامه آن در حال پخش از رادیو تهران بود گوینده خبر حضور خبرنگاران در استودیو را به اطلاع شنوندگان رساند که این کار موجب خوشحالی خبرنگاران و تشکر آنها از مسئولان شد.

در ادامه ،خبرنگاران آرژانتینی از میدان آرژانتین دیدن کردند و وارد فروشگاه شهروندی که در این میدان وجود دارد شدند.تعدادی از آنها خرید هم کردند.یکی برای فرزندش کتاب داستان خرید و دیگری چای ایرانی. "موسی غالب" هم که مسلمان است و به خواست خودش اورا "حاج موسی" صدا می کردیم از فروشگاه شهروند برای خودش پیراهن خرید.

مکان دیگری که خبرنگاران از آنجا بازدید کردند "پارک گفت و گو " بود.پیاده روی از پایین پارک به سمت بالا و بازدید از باغ فرانسوی ، باغ ایتالیایی ، باغ انگلیسی و مجسمه های پارک از برنامه های آنها بود. مجسمه سیمین بولیوار هم خبرنگاران آرژانتینی را بسیار خوشحال کرد به گونه ای که هرکدام به صورت تکی و دسته جمعی در کنار مجسمه عکس یادگاری گرفتند. یکی از خبرنگارن هم بساط دوربین فیلمبرداری خود را علم کرد و در کنار مجسمه گزارش تصویری ضبط کرد.خبرنگاران با دیدن تلویزیون شهری که انتهای پارک نصب شده بود سوال های زیادی از مسئولان پارک پرسیدند.

کم کم ظهر شد و گرمای خورشید صدای خبرنگاران آرژانتینی را در آورده بود به طوری که انها با دیدن شیر آب به سوی آن هجوم برده و سر خود را حسابی خیس کردند تا شاید مقداری از گرمای نور خورشید را کم کنند.

در این لحظه سوار بر ماشین شده و به سمت مجموعه گردشگری کوهسار رفتیم.در انجا با استقبال خوب همکاران شهرداری منطقه 5 روبرو شدیم .بعد از صرف نهار و بازدید از کوهسار می خواستیم  خبرنگاران را به بازدید از بزرگراه آسیا ببریم که آنها گفتند برای ارسال گزارش می خواهند به هتل محل اقامتشان بروند.آنها در پایان با تشکر زیاد رضایت خود را از این سفر اعلام کردند.البته این خبرنگاران تا پایان هفته در تهران هستند ولی به نظر می رسد بسیار علاقه مندند تا بیشتر در تهران بمانند زیرا "جان مارتین" در آخر صحبتهایش گفت که مشتاق است باز هم به تهران سفر کند و بیشتر با پایتخت ایران آشنا شود.

 

نوشته شده توسط بهنام پاکزاد در ساعت 13:32 | لینک  | 

تلاش نکن که زندگی را بفهمی
زندگی را زندگی کن!
تلاش نکن که عشق را بفهمی
عاشق شو!
وچنین است که خواهی دانست.
این دانستن حاصل تجربه توست.

                                             

نوشته شده توسط بهنام پاکزاد در ساعت 12:33 | لینک  | 

از صبح قصد داشتم مطلبی در مورد روز مادر بنویسم اما پیش از ظهر امروز یکی از دوستانم را دیدم که از داشتن نعمت مادر محروم شده . اسمش محمد است و دو سال پیش پدر را در یک سانحه رانندگی از دست داده .از همان سال مادر نیز بار سفر بست و رفت.محمد نمی داند مادرش کجاست.می خواستم امروز به مادران تبریک بگویم اما به یاد محمدم."محمد"ی که مادرش را خیلی دوست دارد.به هرحال این روز رو به همه مادرای مهربان تبریک می گویم.

می خواستم مطالب شادی در وصف مادران بنویسم اما این متر را فقط به خاطر محمد در گیلانه نوشتم:

سلام مادرم
سالهای دوری از تو مرا از پا خواهد انداخت. همه عمر الفبای محبت آموختی و یکبار هم از این شاگرد تنبل ات ندیدی که مشق هایش را درست بنویسد و امتحان را خوب بگذراند.
سلام مادر
پدر تا نفس داشت دوستمان می داشت و هراس داشت از آینده موهوم طفلک اش و نمی دانی که وقتی لحظه ای فکر می کنم به آن لحظات با تو بودن.واقعا قشنگ بود.
سلام مادرم
صدای نفسهایت را از آن دورها حس می کنم و قدم هایت که هر روز کوتاهتر می شود و سنگین تر. انگشت روی خط های بیشمار صورتت می کشم و هر بار حسرت می ماند و من، که چه کرده ام اینهمه خستگی ات را. کدام بار از تو به دوش کشیده ام ؟ کدام راه را برایت کوتاه کرده ام؟ دستهایت کی به اتکای من امید بسته است؟ من چه کرده ام برایت مادر؟! و چه کردم برای پدر که رفت.
سلام مادرم
صدایم را می شنوی که از این فاصله ها چه خسته نفس می کشم؟ و چه غربت زده خاک را بو می کنم؟دوچرخه ای شده ام روی دایره بسته ساعت دیوار، می چرخم و می چرخم. منتظر که کسی از راه برسد و آبی بپاشد خواب آلودگی ام را.مادر صبور بمان مثل همیشه.
سلام مادرم
سلامی مثل هر سال مثل همیشه مثل این سالهای کشدار و روزهای طاقت فرسا. مثل تمام حجم مغزم،  پر درد. مثل همه این شبها و روزها. سلامم را بپذیر مادر که خسته ام. خسته ازیکسر پیش رفتن بی تو. از تنها قدم زدن در جاده های غربت از گریختن و سوختن از کسالت عقربه ها. از سکوت این خانه که دستی شده گره روی گلویم. از نگاه کردن مدام به قاب نگاه منتظر پدر روی دیوار خالی. ازحسرت با تو بودن را کشیدن. خسته ام مادر و هیچ صدایی نیست باران بی وقفه آسمانم را. منتظرم مادر منتظرم که بی تو هیچ از من نمی ماند.

نوشته شده توسط بهنام پاکزاد در ساعت 18:21 | لینک  | 

فاصله عشق های کوچک را از بین می برد ولی عشق های بزرگ را قوت می بخشد...مثل باد که شمع را خاموش می کند اما آتش را شعله ور می سازد.
نوشته شده توسط بهنام پاکزاد در ساعت 11:23 | لینک  | 

   

 

دیشب حوالی ساعت 2 نیمه شب هنگامی که از منزل یکی از دوستان به سمت خانه می رفتم سوار یک ماشین پیکان سفید رنگ که به گفته راننده اش مدل 1351 بود شدم.چند دقیقه ای نگذشته بود که راننده میانسال شروع کرد به درددل. در حالی که بسیار ناراحت بود و نا امیدی در گفته هایش احساس می شد، گفت:"آقا کل زندگیم با همین ماشین می گذره،دوتا دختر دوقلوی 5 ساله و یه پسر 9 ساله دارم.با این ماشین هم خرج بچه ها رو در میارم و هم اجاره خونه رو.خداروشکر تاحالا جلوی زن و بچم شرمنده نشدم .هرچی خواستن با سختی براشون تهیه کردم ولی با این کاری که از امشب شروع شد(سهمیه بندی بنزین) دیگه نمی دونم چیکار کنم."

می گفت 13 ساله با این ماشین از ساعت 5 صبح تا 2 نیمه شب روز بعد مسافرکشی می کند:"آقا این طرح ها فقط ما بدبخت ها رو اذیت می کنه وگرنه اونهایی که 5 تا ماشین تو خونشون دارن با ماهی 500 لیتر بنزین زندگیشونو می کنن تازه اگه بنزین آزاد لیتری 500 تومان هم باشه براشون مهم نیست.چون پول دارن...به هرحال نمی دونم باید چیکار کنم.تاحالا پول حروم تو خونم نبردم وگرنه می رفتم دزدی."

داشت حرف هایش را ادامه می داد که به مقصد رسیدیم.از ماشین پیاده شدم ، به خدا همه گرفتاری های خودمو فراموش کرده بودم.امثال چنین انسان هایی فراوانند در این روزگار...

 

                                                           ***

شرکت ملی پالایش و پخش فرآورده های نفتی میزان سهم بنزین خودروهای مختلف را در 21 سهمیه اعلام کرد اما نکته جالب در این اعداد و ارقام سهمیه در نظر گرفته شده برای آمبولانس هاست که سهمیه ماهانه آنها ۴۵۰ لیتر است ، در حالی که خودروهای سیاسی و سرویس ها ۶۰۰ لیتر در ماه سهمیه بنزین دارند.آیا نقش آمبولانس ها در زندگی مردم حیاتی تر نیست؟؟؟

 

 

 

نوشته شده توسط بهنام پاکزاد در ساعت 18:28 | لینک  | 

نشستن در پارک هم ممنوع شد

(این ماجرا واقعی است.)حدود ساعت ۶ بعد از ظهر دیروز از اداره خارج شدم.از آنجاییکه هرروز در راه بازگشت از پارک شهر عبور می کنم تصمیم گرفتم تا دقایقی را روی یکی از نیمکت های پارک بنشینم تا هم استراحتی کرده باشم و هم از فضای آرامش بخشی که سایه درختان ایجاد کرده استفاده کنم.از این رو روی یکی از نیمکت ها نشستم.چند دقیقه ای نگذشته بود که زنگ تلفن همراهم به صدا در آمد و مشغول صحبت کردن با تلفن شدم.به محض اینکه صحبتهایم تمام شد مردی سبز پوش را بالای سرم دیدم.او پلیس پارک بود و خواست تا از روی نیمکت بلند شوم و محل را ترک کنم.
از تعجب داشتم شاخ در می آوردم.پرسیدم:"چرا؟"
گفت:"بلند شو برو."
گفتم:"از سر کار اومدم خسته ام خستگیم رفع شد می رم."
چیزی نگفت.
پرسیدم:"این هم طرح جدیدیه؟؟؟"
گفت:"تو کار خودت را بکن آقاجان."
چند دقیقه ای گذشت. ناگهان دیدم همان آقای پلیس با دو مامور یگان ویژه باتوم به دست و اسلحه به کمر به طرفم آمدند.همان پلیس پارک به من گفت:"هنوز که اینجا نشستی؟"
گفتم:"ای بابا مگه جرمی کردم.اومدم کمی استراحت کنم."
(((قبل از نوشتن ادامه ماجرا از همه معذرت می خواهم که جملاتم را راحت می نویسم.این جملات عین جملات آن پلیس مهربان!!! بود.)))
ناگهان یکی از ماموران باتوم به دست به من نزدیک تر شد و گفت: "ببین وقتی یه بار مثل آدم بهت می گیم بلند شو برو.نذار بیایم برینیم بهت.حتما باید یکی برینه به هیکلتون تا حرف گوش کنین."
تا خواستم حرفی بزنم گفت:"سریع برو گمشو.
با خودم گفتم اگر ادامه دهم حتما بلایی سرم می آید که سر اراذل و اوباش آمد و ادامه سرنوشتم در صندوق عقب بنز الگانس پلیس و آفتابه به دهان رقم خواهد خورد.درحالی که استراحت کردن در پارک کوفتم شده بود ُاز شدت عصبانیت به راه خود ادامه دادم.هنوز چند متری دور نشده بودم که یک پلیس پارک میانسال را دیدم و تمام ماجرا را برایش تعریف کردم.او مرا با خود به پاسگاه پلیس پارک برد. در آنجا نیز ماجرا را برای رئیس پاسگاه تعریف کردم. در این لحظه همان مامور پلیس بددهن وارد شد.به محض دیدن من گفت:"آب سرد بخور خوب می شی."
مثل اینکه ول کن نبود.دوباره به حرفهای قبلی اش تاکید کرد.من هم که دیدم با یک آدم زبان نفهم طرفم از پاسگاه خارج شدم ولی سرهنگ خوش اخلاقی که رئیس پاسگاه بود از من معذرت خواهی کرد.
نکته جالب این بود که وقتی به آن مامور بد دهن گفتم من خبرنگارم و این موضوع را به اطلاع مسئولان می رسانم به من گفت:"هر غلطی دلت می خواد بکن."
ساعت ۹ شب از پارک خارج شدم . حلا چند سئوال برایم پیش آمده :
آیا نشستن روی نیمکت پارک و رفع خستگی جرم است؟
هدف از ایجاد پارک در شهر چیست؟مگر به غیر از این است که شهروندان خسته این شهر خسته به دور از شلوغی شهر و به دور از مشکلات اقتصادی ُ حداقل دقایقی را در پارک سپری کنند؟
به هرحال نمی دانم اگر همین چند دقیقه در پارک نشستن را از ما بگیرند دیگر چه باید بکنیم.به نظر شما این راهی که پلیس در پیش گرفته درست است؟؟؟

 

نوشته شده توسط بهنام پاکزاد در ساعت 15:48 | لینک  | 

عقربه های ساعت 23:40 دقیقه روز جمعه (یکم تیرماه) را نشان می داد.طبق معمول هر هفته که برای تفریح ازخانه بیرون میزنیم در آخرین ساعات روز تعطیل همراه پسرعمویم تصمیم گرفتیم تا برای زیارت به شاه عبدالعظیم برویم. جلوی در ورودی حرم حضرت عبدالعظیم حسنی (ع) از سمت بازار بزرگ ری پر از ازدحام جمعیت است و افراد زیادی جلوی در تجمع کرده اند.و تک تک افرادی از میان انبوه جمعیت  از حرم خارج می شوند. با اندکی صبر و پرس و جو متوجه شدم که خادمان حرم از ورود زائران به حرم جلوگیری می کنند و با بیان اینکه حرم از ساعت 12 شب بسته می شود از زائرانی که از راه دور و نزدیک برای زیارت به آن محل آمده اند جلوگیری می کنند.
کمی به دور و برم نگاه کردم.زنی را دیدم که نوزادش را ازمیان نرده های در ورودی حرم به خواهرش می داد تا نوزاد را به داخل حرم ببرد.عده ای دیگر با ناراحتی و زمزمه کنان از زیارت منصرف شده و به سمت پارکینگ می رفتند.هرکسی چیزی می گفت:
پیرزن 70 ساله در حالی که چادری گل دار به دور کمر بسته و با صدایی لرزان می گوید:" آقا بذار برم تو حرم.پیر زنم آرزو دارم زیارت کنم .شاید دیگه نتونم بیام اینجا .از شهرستان فسا اومدم."
مردعینکی میانسال با هیکلی درشت هم می گه:" آقا واسه حرم هم ساعت کار گذاشتین؟بذار بچه هام برن داخل و زیارت کنن."
سه دختر جوان چادر به سر که از لابه لای جمعیت قصد داخل شدن به حرم رو داشتند و با مخالفت و مقاومت خادم حرم روبرو شدند هم می گویند:"آقا خونوادمون تو حرم هستن.ما اومدیم تو پاساژ تا خرید کنیم.اینجا رو بلد نیستیم گم می شیم."(این سه دختر با زورآزمایی پدرشان که از داخل حرم به دنبالشان آمده بود وارد حرم شدند.)
پسر جوان دیگری هم می گوید:"ساعت ۱۱ شب چهارشنبه هم که برای زیارت آمده بودیم ما را راه ندادند و گفتند دارن پولهای داخل حرم را جمع می کنند."

به هرحال خادمان زحمتکش حرم بدون توجه به اظهارات زائران محروم مانده از زیارت به کار خود ادامه می دانند.
خودم هم وقتی به یکی از خادمان گفتم که مردم از راه دور و نزدیک و فقط با هدف زیارت به اینجا آمده اند. او با عصبانیت به من گفت:به ما ربطی نداره آقا، برو به مسئول حرم بگو.
ما هم که از زیارت  حرم حضرت عبدالعظیم (ع)- که بنابر روایات همانند زیارت سیدالشهداست – ناکام ماندیم، از راه دور گفتیم:"السلام علیک یا عبدالعظیم حسنی."
به هرحال چقدر خوب می شود که مسئولان مربوطه فکری برای این زائران بکنند تا حداقل در سه ماه تابستان که از شدت گرما مردم نمی توانند تا غروب سر از خانه هایشان برآورند درهای حرم به روی زائران باز باشد.

نوشته شده توسط بهنام پاکزاد در ساعت 16:44 | لینک  |