امروز هم می خواستم بنویسم اما از دیشب تا حالا اوضاع جسمیم به هم ریخته.شاید مسموم شدم.به هرحال خوب نیست که ادم تو روز تولدش مریض باشه.
از همین جا از همه دوستانی که با ارسال sms ، از طریق email ، حضوری و از پشت تلفن تولدم رو تبریک گفتن تشکر کنم.
بهترین آرزوها رو برای شما دوستای خوب تو سال 86 دارم و امیدوارم که همیشه شاد ، سبز و پیروز باشین.
حالا هم این شعر رو از احمد شاملو تقدیم می کنم به همه شما:
بهار دیگری آمده است
آری
اما
برای آن زمستانها که گذشت نامی نیست.

حیفم اومد که این شعر زیبا رو از یکی از عزیزانم براتون ننویسم:
بنفشه ها را فرستاده ام
تا بدانی
این بهار هم به تو فکر می کنم.
دوباره نزدیک عید شد و تاخیر تو ورود ما به محل کارمون شروع شد.دوباره نزدیک عید شد و فشارها زیاد شد.دوباره نزدیک عید شد و جیب زدن ها شروع شد و دوباره نزدیک عید شد و …
امروز صبح متروی خط 1 تهران یک مسیر 15 دقیقه ای رو تو 35 دقیقه طی کرد.هرسال این موقع که میشه این مشکلات هم به وضوع دیده میشه. معمولا همیشه وقتی تو ایستگاه مبدا سوار قطار مترو بشی جایی پیدا میشه که بشینی و راحت به مقصدت برسی.ولی امروز وقتی وارد ایستگاه مبدا شدم 2000 نفر ایستاده بودند منتظر قطار. 10 ، 15 دقیقه ای طول کشید تا قطار بیاد.به محض اینکه قطار وارد ایستگاه شد حملات همه جانبه شهروندان به سمت درهای قطار آغاز شد.البته مسافرای قطار تقصیری ندارن چون اگه این کار رو نکنن و جایی برای نشستن پیدا نشه تا آخر مسیر باید فشارهای ناخواسته که گویی از فشار قبر هم بیشتره رو تحمل کنن. دقیقا همون بلایی که امروز سر من اومد. دیر جنبیدم و له شدم.
تا حالا ترافیک قطارها رو ندیده بودیم که امروز دیدیم. فقط قطارها بودن که ترافیک نداشتن که اونها هم از این به بعد دارن. به هر ایستگاهی که می رسیدیم راهبرقطار می گفت:"مسافران محترم تاخیر قطار در هر ایستگاه به دلیل ترافیک خطوط مترو است."

سال گذشته همین موقع که تو گروه اجتماعی روزنامه شرق بودم هم بسیار شاهد این اتفاقات ، تاخیر ها ، جیب بری ها و … بودم اما مسئولان فقط می گفتند:"خوشبختانه به کسی آسیبی نرسید."
ما دوست نداریم مترو فاصله زمانی حرکت قطارها رو کم کنه، همین که قطارها سر همون وقت خودشون وارد ایستگاهها بشن کافیه.
مي بوسمت
بدون سانسور
و مي گذارمت تيتر درشت روزنامه
آن جا كه حروفش را
بي پروا چيده اند
خبر هايش را محافظه كارانه
و من هميشه
زندگي را آسان گرفته ام
عشق را سخت.
سروناز سیدی
چشم باز کردی
خیلی دیر
از چشم هایت گلوله می بارید
اما
من پشتِ پلک هایت مُردم
سلام به همه دوستای خوبم.امیدوارم روزهای قشنگی رو سپری کنین.اولین روزهای آخرین ماه ساله. این روزها شاید واسه خیلی ها قشنگ نباشه اما من همیشه این روزها رو خیلی دوست دارم. شاید به خاطر اینه که تو این ماه به دنیا اومدم.به دنیایی که واسه خیلی ها زندونه.به دنیایی که بعضی ها فقط قشنگی هاشو می بینن.به دنیایی که واسه خیلی ها جهنمه. و...
دیشب یاد یکی از دوستام به نام مهدی افتادم.الان ۲ ماهه که تو زندون اوینه...با موتور تصادف کرده.زده به یه بنده خدا واسش ۵/۵ میلیون دیه بریدن و چون پول نداره باید حالا حالا ها اون تو بمونه.
پدر و مادر مهدی وقتی که اون کوچیک بوده از هم جدا شدن و هر کدومشون دوباره تشکیل زندگی دادن و اصلا یادشون نیست که یه زمانی پسری داشتن. بگذریم. مهدی از اون موقع پیش تنها مادربزرگش زندگی می کرد که اون بنده خدا هم چند هفته قبل از زندون رفتن مهدی فوت کرد. دایی های مهدی هم هنوز مراسم هفتم مادربزرگش تموم نشده بود اومدن خونه ای که مهدی تو اون زندگی می کرد رو فروختن و پولشو بین خودشون تقسیم کردن.
البته فکر می کنم مهدی تو همون زندون بمونه بهتره چون تنهای تنهاست....ولی وقتی فکر می کنم به اینکه چقدر براش سخته که همش به در و دیوار اونجا زل بزنه بدون هیچ دلخوشی اذیت می شم.این رو هم بگم که خیلی ها مثل مهدی هیچکس رو ندارن تو این دنیا. اینجاست که آدم یاد این شعر میفته که میگه: وقتی که دل تنگه فایدش چیه آزادی...زندگی زندونه وقتی نباشه شادی...
به هر حال ببخشین.می خواستم در مورد قشنگی های اسفند بنویسم اما یه دفعه رفتم تو این حال و هوا.
با امید روزهایی قشنگ و بهاری برای همه اونهایی که دنیا براشون زندونه.

