سلام.امروز روز قشنگی بود حداقل برای من...حوصله ی نوشتن ندارم.اولین برف زمستونی هم بارید. دلم برای زمستون میسوزه شاملو یه شعری داره که شاید این شعر من رو دلسوز زمستون کرده.
زنده یاد میگه:
بهار دیگری آمده است
آری
اما
برای آن زمستانها که گذشت نامی نیست
حالا هم این عکس قشنگ از (علی آقاربیع)از برف قشنگ امروز رو تقدیم میکنم به همتون.

شاد باشین و سربلند
نوشته شده توسط بهنام پاکزاد در ساعت 19:34 |
لینک
|
نوشته شده توسط بهنام پاکزاد در ساعت 8:20 |
لینک
|
نوشته شده توسط بهنام پاکزاد در ساعت 18:21 |
لینک
|
نوشته شده توسط بهنام پاکزاد در ساعت 18:19 |
لینک
|
نوشته شده توسط بهنام پاکزاد در ساعت 11:51 |
لینک
|
باز باران ,با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها ,می چکد بر فرش خانه
باز می اید صدای چک چک غم...باز ماتم
من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده
نمی دانم...نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟؟
نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند
که ان کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست؟؟؟
نمی فهمم..کجای اشک یک بابا
که سقفی از گل و اهن به زور چکمه های باران
به روی همسر و پروانه های مرده اش ارام باریده
کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟؟؟
نمی دانم..نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران, عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست...نمی فهمم!!!!؟
یاد ارم, روز باران را
یاد ارم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران..از برای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر ارام جان می داد
فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود
نمی دانم
کجای این لجن زیباست؟؟؟؟
بشنو از من, کودک من
پیش چشمم, مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست
و ان باران که عشق دارد ...فقط جاریست برای عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می داند که
این عدل زمینی ,عدل کم دارد
این رو لازمه که بگم این شعر زیبا از طریق ایمیل بهم رسیده و نمی دونم شاعرش کیه.
نوشته شده توسط بهنام پاکزاد در ساعت 10:35 |
لینک
|
...
سلام به همه ي دوستان....ببخشيد كه مدتي نبودم...راستشو بخواين بعد از توقيف شرق ديگه حال و
حوصله وبلاگ رو نداشتم،بعد از مدتي رفتم تو تحريريه روزگار اما مثل اينكه رفتيم رو خط توقيف.چون روزگار هم توقيف شد.امیدوارم حداقل وبلاگم توقیف نشه.!!!
حالا كه مدتي گذشته دوباره مي خوام شروع كنم.
با اين شعر شروع مي كنم كه:
آه اي فلك،اي روزگار،تا كي ستم بر عاشقان؟؟؟
نوشته شده توسط بهنام پاکزاد در ساعت 17:59 |
لینک
|